یه خاطره تلخ
هوووم! دارم پستای قبلی ام را بازخوانی میکنم! تعدادپستهایم درروزهای انتظاردارند زیادمیشوند.. این پست .. ادامه مطلب دارد.. یادمه وقتی داشتم برای بار دوم فرشتمو ازدست میدادم خونریزیم زیادشده بود..... همسری نبود..رفته بودماموریت ..یه شهرستانی که نیم ساعت بامافاصله داره وقتی به خونریزی افتادم ..به همسری گفتم بیا خونریزیم زیادشده .. اونم گفت من تابیام طول میکشه ..زنگ زد به خواهرزادش که ۲۵ سالشه واسمش حسینه بیچاره توآرایشگاه بود...وقتی اومددنبالم ..دیدمش خندم گرفت .. موهاشویه طرفشوزده بود...یه طرفشو نزده خیلی قیافش باحال شده بود..موهای ریز ریزم روشونه ها ویقه اش پر بود خووولاصه باون وضعیت اومد دنبالم...منو ومامانموبردبی...
نویسنده :
مامانی
14:18


